حوا تو مگر سیب را پوست کندی خوردی که دنیا اینگونه پوست ما را میکند

<-BlogDescription->
حوا تو مگر سیب را پوست کندی خوردی که دنیا اینگونه پوست ما را میکند


اون روزا ما ۱۷ سال بیشتر نداشتیم ..
آشنایی ما خیلی جالب و اتفاقی بود ..
۲تامون از یه شهر .. مینا فکر میکرد من پسرم :ی بعد شمارمو دادم که بزنگه صدامو بشنوه تا مطمئن بشه..
بعد کم کم با هم بیشتر دوست شدیم.. قرار گذاشتیم همو دیدیم..
مینا .. انگار همین دیروز بود.. انگار یه یخی بینمون بود که آب نمیشد.. اما با این حال روش تعصب داشتم نمیدونم یه جورایی مثل خواهرم دوسش داشتم..
چقدر روزا زود میگذره .. میخوام برگردم به اون روزا.. کاش میشد برگشت..
زهره بی مینا ..!